شیرین زبونترین پسمل دنیا
مامان من که بیست ساله شدم می مونم خونه کارای خونه رو می کنم خونه رو تمیز می کنم غذا می پزم اومدی خونه خوشحال شی... جدیدا مامان بیست ساله که شدم یه روبات می سازم کارای خونه رو بکنه و کلی کمکت کنه...تولد پسر دوستم نداست،رادمهر، می گم ابوالفضل هدیه چی بگیریم با کلی دقت می گی تبلت... انواع پرتاب داری تو بازیهات، مثلث پرتاب، داروی پرتاب برای قوی شدن و ... از کارتن لاک پشتهای نینجا خیلی خوشت اومده بود که اونم تموم شد... می تونم بگم تو دنیا دو چیزی که بیشتر از همه دوست داری کباب کوبیده ست و بازی، کلا تمام مدت تولد رادمهر در حال بازی بودی... نخود برداشتی می گی مامان اینو میخوام بکارم بشه درخت نخود... داری بازی که می کنی همه چیزو دسته بندی می کنی، حالا یا براساس رنگشون، یا شکلشون، یا حتی جنسشون...آب خوردن که خیلی داری با این توصیف که زیاد باشه ، یخ باشه، دوتا باشه... می گی من تا اون خیلیه جون دارم... می گی بزرگ شدم بچه دار میشم، چهار تا پسر سه تا دختر: صابر،طاهر،مهدی، امیررضا،فاطمه،زهرا،بهار... بزرگ شدم میای خونمون غذا درست می کنم قاطی می کنم یه چیز درست می کنم مریض کردنی نباشه... می گی اگه من داداش یا آبجی داشته باشم دیگه دنبال دوست نمی گردم،خیلی دلت می خواد، می گم چند تا میخوای می گی هزار تا!!!!...دنبال نسبتهایی، نسبت من با زهرا من پسرخالشم، یا پسردایی هومنم و پسرعمه ی حورا...خلاصه بعد از عمری بالاخره استاد جایزه رو داد و باعث شد از اون روز بهتر و بهتر شی،یه عینک و مایوی شنا قرمز... تو سرت افتاده تولد پنج سالگیتو تو باشگاه برات بگیریم که البته بابا هم قولشو داده کیکشم پاندا باشه... امشب بابا دیر اومده میخواستی براش صبر کنی اینقدر که مهربونی... می گی مامان اگه بچه ت یه اسکلت هزار ساله بود می ترسیدی؟ یا اگه بچه ی خاله منا اینطور بود می ترسید؟... داشتیم ژله درست می کردیم یه سوسک کوجیک آشپزخونه رو با کف گیر چوبی کشتی، حالا از اون روز این داستان و به همه تعریف می کنی، موندم واقعا سوسکه رو تو کشتی یا جنازه ش بوده، در ضمن می گی زدم تو اسکلتش و از شجاعتت خیلی خوشحالی...بابا یه لیزر قوی داره که تو ویترینت گذاشتم، چند شب پیش کلیک کرده بودی روش، گفتم برای چشم خطرناکه، با پافشاری بهت دادم، نگه داشتی تو چشمم، واقعا درد هم گرفت ولی پیاز داغش و بیشتر کردم که وای چشمم وای چشمم کور شدم که اینقدر نگران وناراحت شدی که گریه کردی و پشیمون شدی... این اتفاق برای بابا هم افتاد یه تاس چوبی و گذاشتی تو دهن بابا ، ایشون هم مثلا خوردن و تو کلی گریه کردی که الان دل درد می گیری بابای عزیزم، بعد با اجی مجی درش آوردن... می گی مامان می دونی زلزله چیه من از لذت دانایی و کارتونها یاد گرفتم و کلی بابتش توضیح هم میدی... می گی مامان اگه زهرا عروس شه ما رو دعوت می کنه؟ یا اگه زهرا عروس شه من داماد میشم؟... می گی مامان زن عمو فاطمه خونه داره؟ می گم نه فعلا عروسی نکردن، می گی پس بابا داره؟... گیر دادی به برنامه بازار و می خوای با استقلال کامل خودت بازی ها رو دانلود کنی که البته من با ترس از پر شدن تبلت، هنگ کردن و ... مانع میشم و دوست دارم کنترل نصب بازی دست خودمون باشه، که البته فکر نکنم تا مدتهای طولانی موفق بشم... دوست داری خودت والپیپر گوشیم و تبلتتو عوض کنی... می گم ایشاالله خوابهای طلایی ببینی می گی بله خواب طلا سکه پول... بعد از خوردن قیمه که غذای مورد علاقت شده می گی مامان این سیب زمینیهای اضافی و بخورم قبل از اینکه پژمرده بشن...
می بینی که شیرینی مثل نبات... تو خودت قند و نباتی، شکلاتی آب نباتی، عسلی یا که شیرینی، که به دل اینجوری می شینی...

اثر هنریه ابوالفضل ثبت شده با تبلتش در آتلیه

و ایشون هم عشق عکس انداختن با دخمل خاله

خراب شدن ماشین کنار خیابون و هنرنمایی های پسر برای ما و اجرای حرکات ژیمناستیک

تولد رادمهر، مبارکه خاله


و باز ابوالفضل و زهرای خاله

عکس کودکی ابوالفضل رو در یخچال

خرید این هدیه برای راضی نگه داشتنت بعد از خرید ماشین کنترلی برای پسر دایی هادی(محمدصالح) سر سیسمونی

شهر کوچولوی ابوالفضل

اولین هدیه ی ابوالفضل به محمد صالح، که ایشاالله به سلامتی به دنیا بیاد


شیرین زبونترین پسمل دنیا 
